سریال از این قسمت به بعد قشنگ تر میشه در واقع ماجرا هایی که جومونگ به وجود میاره و اتفاق هایی که میوفته دلیلش هست !
خوب به اونجایی رسیده بودیم که پادشاه گوم-وا شمشیرش رو به طرف جومونگ میگیره ! و بهش میگه آدم رذل چطور تونستی به عنوان یک پرنس با یک زن از قصر پیشگویی باشی ؟ جومونگ هم میگه میدونم اشتباه کردم من رو ببخشید ! گوم-وا هم شمشیر رو زمین میندازه و به جومونگ میگه آیا دلت برای مادر بیچاره ات که به خاطر تو قلبش شکسته نمیسوزه ؟ جومونگ میگه من اشتباه کردم و همین لحظه هم یوها میاد و میگه اجازه بدید ما از قصر بریم و نگذارید بیشتر از این برای سلطنت شما خفت بار بیاریم ! لطفا بذارین قصر رو ترک کنیم و… جومونگ هم میگه قسم میخورم که دیگه چنین کاری نمیکنم بانو یوها هم میگه ساکت شو تو کار اشتباهی انجام دادی پس باید نتیجه اش رو هم قبول کنی گوم-وا هم میگه کافیه و چون در مراسم شرکت نکرد بیست ضربه شلاغ بهش بزنید!
در همین لحظه تسو میگه که کسی بعد از 20 ضربه نمیتونه روز ها راه بره پرنس جومونگ من رو همراهی میکنه تا کمان دامول رو ببینیم چطور میتونه بعد از 20 ضربه شلاق همراه من بیاد ؟ لطفا این مجازات رو عقب بندازید ! گوم-وا هم موافقت میکنه !
جومونگ به پای تسو میفته ازش تشکر میکنه!
یومیول و نخست وزیر هم این صحنه رو میبینن و یومیول میگه هنوز هم فکر میکنی پرنس جومونگ از گوشت و خون هه مو سو هست ؟ نخست وزیر هم میگه اگه از گوشت و خون هه مو سو باشه مطمئنا انقدر ضعیف و نالایق نبودش ! شاید من بد قضاوت کردم ! یومیول هم میگه هنوز یه چیز مهم درباره اون وجود داره !
یونگ-پو و ملکه که از کار تسو تعجب کردند ازش میپرسن چطور تونستی بهش کمک کنی ؟
تسو هم میگه با اینکه من ولیعهد هستم اما پدر بیشتر به اون توجه میکنه ! اگر پدر به من توجه میکرد اونوقت من چنین احساسی نداشتم ملکه هم میگه میدونم - پس چرا کمکش کردی ؟
تسو هم میگه اگه 20 ضربه شلاغ میخورد دیگه نمیتونست راه بره و یونگ پو هم میگه اگه اینطور میشد ما خوشحال میشدیم چرا کمکش کردی ؟ تسو هم میگه اگه از قصر بیرون بره دیگه راه برگشتی نداره و چطور میتونیم کاری رو که میخواهیم انجام بدیم در قصر و تحت حفاظت پدر انجام بدیم ؟ باید اون رو بیرون از قصر بکشیم ! یونگ-پو هم میگه حالا چطوری؟ تسو هم میگه لازم نیست دستامون رو کثیف کنیم بدون اینکار هم میشه از برگشتنش به قصر جلوگیری کرد !
جومونگ هم از مادرش عذر خواهی و … میکنه و میگه من میخواستم در مراسم شرکت کنم لطفا حرفم رو باور کنید و میگه بویونگ چی شد ؟ مادرش هم میگه به ده ضربه شلاع محکوم شد و از قصر اخراج شد ! - سفرت برای دیدن کمان دامول فردا صبح زود آغاز میشه برو و استراحت کن
جومونگ هم میگه کمان دامول دقیقا چیه ؟ چرا باید برای دیدن چنین کمان احمقانه ای به سفر به این ذرازی بریم؟ یوها : این کمان اسلحه ای مقدس هستش که توسط کسانی که بویو رو بوجود آوردند استفاده میشده و بوسیله ی این کمان تونستند چنین کشور قدرتمندی رو بوجود بیارن پرنس بویو باید این کمان رو ببینه و از اون انرژی بگیره اگر متوجه اشتباهت شدی به دیدن کمان دامول برو و قلب خودت رو دوباره صاف کن می ترسی قصر را ترک کنی؟
جومونگ هم میگه من میرم و اون کمان رو میبینم من دیگه تو و پدر رو ناامید نخواهم کرد !
پرنس ها برای رفتن به سفر آماده میشن و میان پیش پادشاه …
پادشاه هم میگه به محض اینکه قصر رو ترک کنید دیگه پرنس نیستید مهم نیست که با چه شرایط سختی روبرو بیشید هرگز نباید هویتتون رو فاش کنین این سفر طولانی هست و احتمال خیانت در اون زیاده پس باید به زکاوت و قدرتتون تکیه کنید تا بتونید اون کمان رو ببینید فهیمدین ؟ پرنس ها : بله عالیجناب ! گوم وا هم اجازه حرکت رو میده داستان این سفر هم از اینجا شروع میشه !
پرنس ها به رودخانه ای میرسن و آبی مینوشن ! جومونگ هم میره آب برای برادراش بیاره ! که یونگ-پو از تسو میپرسه قبر اون عوضی کجاست ؟ تسو هم میگه تا چند لحظه دیگه میفهمیم به سفرشون ادامه میدن تا شب میشه و استراحت میکنن و غذا میخورن و تسو میگه که فردا تو باید هدایت گروه رو به عهده بگیری ! جومونگ هم میگه من تمام سعیم رو میکنم !
برادرا که هدایت رو به جومونگ سپردن خودشون عقب تر از جومونگ حرکت میکنن تا جایی که به نزدیکی یه باتلاق میرسن و جومونگ رو تنها میذارن و میرن جومونگ هم میگه برادر من از اینجا راهی رو نمیبینم و هرچی صدا میزنه کسی جوابی نمیده و اسب که باتلاق رو احساس کرده بود سعی میکنه بیاد بیرون که جومونگ رو میندازه و خودش میره ! جومونگ هم تازه میفهمه که تو باتلاق افتاده و دست و پا میزنه و سریعتر میره پایین ! و فریاد میزنه کمک کمک !
فرشته نجات سر میرسه و طناب رو میندازه و دست جومونگ رو با طناب میکشه و جومونگ رو میاردش بالا
بله فرشته نجات سو سو نو هستش همون دختر رئیس گروه تجاری یونتابال !
جومونگ رو به کمپشون میبرن و بعد از مدتی به هوش میاد و از سو سو نو میپرسه اینجا دیگه کجاست ؟ ! ( اونم با لحنی که انگار چیزی طلب داره ! ) سو سو نو هم میگه اینجا بهشت نیست پس نگران نباش جومونگ هم دوباره با لحنی عصبانی سوالشو تکرار میکنه و سو سو نو میگه تو عجب آدم پر رویی هستی ! من تو رو نجات دادم ! جومونگ هم میگه من پرنس بو که حرفش رو قطع میکنه و سو سو نو میگه چی در مورد پرنس گفتی ؟ - چه آدم به درد نخوری
جومونگ هم میره دست سو سو نو رو میگره و باهاش درگیر میشه که با یه ضربه پا سو سو نو نقش بر زمین میشه ! ( این سکانس رو خانم ها بیشتر میپسندن ! ) سو سو نو هم شلاغش رو بیرون میکشه و یه ضربه میزنه که موهاش رو که بسته بود باز میشن — جومونگ تازه میفهمه طرف یه دختره !
سو سو نو هم میگه عصبانی شدی که یه دختر تو رو زد ؟ بیا و بجنگ من براحتی میتونم ده تا مرد مثل تو رو شکست بدم ! و به محافظ های گروه میگه ببندینش و نزارین تکون بخوره !
صبح که میشه گروه تجاری حرکت میکنن و جومونگ رو دست بسته با خودشون میبرن !
وسط راه جومونگ میاد جلوی گروه رو میگیره و به سو سو نو میگه میخوای با من چکار کنی؟ از من چی میخوای ؟ سو سو نو هم میگه تو زندگیت رو به من مدیونی چطور میخواهی این دِین رو بپردازی؟ جومونگ میگه الان هیچی با خودم ندارم ! سو سو نو هم میگه پس باید از بدنت استفاده کنی من میخوام تو رو بعنوان برده بفروشم ! جومونگ هم میگه خواهش میکنم من رو نفروش ترجیح میدم برای تو کار کنم اگر من رو پیش خودت نگه داری پشیمون نمیشی ! سو سو نو هم میگه نمیدونم این همه اعتماد به نفس رو از کجا آوردی اما در این مورد فکر میکنم
جومونگ هم میگه پس من تقاضایی دارم ! الان باید برم جایی ولی قول میدم که در عرض چند رو برگردم ! لطفا من را باز کن سو سو نو هم میگه واقعا هیچ راه هوشمندانه تری به ذهنت نرسید ؟ آدم بی مصرف !
تسو و یونگ-پو هم به محل کمان دامول نزدیک میشن
گروه تجاری یونتابال هم برای فروش شمشیر ها میرن سر قرار - خریدار شمشیر ها میگه چرا رئیس یونتابال نیست که محافظ گروه میگه امروز نمیتونستن بیان و بجای خودشون دخترشون رو فرستادن ! سو سو نو هم اسمش رو میگه علامت تجاری گروهشون رو نشون میده خریدار هم میگه باید کالا ها رو ببینیم سو سو نو هم میگه اینها همه تولیدات بویو هستند اگر میخواهید جنگ با اکجو رو ببرید باید از این سلاح ها استفاده کنید در ضمن این شمشیر ها از فولاد ساخته شده اند
فرمانده ی محافظا هم برای اینکه به خریدار نشون بده یه شمشیر آهنی رو با شمشیر فولادی از وسط دو نصف میکنه ! خریدار هم میپرسه چند تا از این ها دارین ؟ سو سو نو هم میگه تعدادی که با خودم آورده ام شامل 50 نیزه و 50 شمشیر است سو سو نو قیمت رو 2 کیلو طلا میگه و خریدار هم میره عقب و به نیرو هایی که پنهان شده بودند میگه بکشیدشون و چون محافظای گروه تجاری از شمشیر فولادی استفاده میکردن جنگ رو میبرن و سو سو نو میگه همشون رو بکشید اوتی ( فرمانده محافظا ) میگه بهتره آزادشون کنید ولی سو سو نو سر حرف خودش میمونه ! اوتی هم میگه پس خودتون اینکار رو بکنید !
سو سو نو هم به خریدار که از هنگ این بوده میگه من دیگه با قوم شما معامله نمیکنم و این سلاح ها رو به قوم اکجو که دشمن شماست میفروشم ! و اونا هم فرار میکنن
گروه تجاری برای استراحت کمپ میزنن - سو سو نو به اوتی چپ نگاه میکنه و اوتی میگه اینجوری نگاه نکن تو نمیتونی به من شلاغ بزنی ! سو سو نو هم میگه بیا فراموش کنیم
جومونگ هم به سو سو نو میگه تو برای اینکه تاجر بشی خیلی کوته فکری اونا در آینده تلافی میکنن هیچ کس از فردا خبر نداره به نظر یکی دیگه باید سرپرس باشه گروه تجاری تو در صورتی که اون مرد ( اوتی ) هدایتشون کنه موفق تر خواهد بود ! اوتی هم شمشیر رو میکشه و میزاره زیر گلوی جومونگ و میگه تو حتی نمیتونی از خودت محافظت کنی ! چطور جرات میکنی اینطوری حرف بزنی ؟ به تو هیچ ربطی نداره اگر یک بار دیگه دهنت رو باز کنی میکشمت
جومونگ هم میگه حرومزاده عوضی من رو بستی که هیچ ، مثل یه تکه چوب هم با من رفتار میکنی ؟ بازم کن و با من مبارزه کن !
جومونگ رو باز میکنن و سو سو نو یه نفر رو انتخاب میکنه و میگه به جومونگ میگه این پیغام رسون ماست اگر بتونی تو مبارزه ازش ببری میزارم که بری و بهت اجازه میدم که یه چیز دیگه هم از من بخوای اما اگه ببازی به عنوان یه برده میفروشمت ! ، فهمیدی ؟
مبارزه شروع میشه و سو سو نو روی جومونگ شرط میبنده که میبره ! جومونگ فقط چوب میخوره و هیچ کاری نمیتونه بکنی و میوفته زمین و سو سو نو بهش میگه پس فقط زبونته که خوب کار میکنه جومونگ هم عصبانی میشه و میوفته رو سر پسره و این دفعه میزنتش و با یه مشت جانانه نقش بر زمینش میکنه و اون پسره بیهوش میشه ! و مبارزه رو جومونگ میبره !
تسو و یونگ-پو هم به دنبال کمان دامول هستند و در حال جستجو — اونا یه راهنما دارن که تقریبا شبیه یه چیستانه اما نمیتونن حلش کنن شب میشه و اونا هنوز کمان رو پیدا نکرده که یونگ-پو میگه بهتره برگردیم ! بالاخره تسو جواب چیستان رو پیدا میکنه و غاری که کمان دامول اونجاست رو پیدا میکنن و میرن داخلش
خفاش ها بهشون حمله میکنن که تسو و یونگ-پو با آتش دورشون میکنن
جومونگ هم که مبارزه رو برده بود از سو سو نو میخواد که اونو به کوه شیجو ببره و سو سو نو هم اینکار رو انجام میده
جومونگ از سو سو نو میپرسه که اسم این گروه تجاری چیه ؟ باید اسمتون رو بدونم تا جبران کنم سو سو نو هم میگه من ازت توقع ندارم که جبران کنی برو تو آزادی ! جومونگ به سو سو نو میگه باید باهات حرف بزنم ( خصوصی )
این قسمت رو به طور کامل مینویسم :
جومونگ : چون تو نمیخواهی اسمت رو بگی من اسمم رو بهت میگم - اسم من جومونگ است - من باید به خاطر برخی تدابیر شخصی هویتم رو پنهان نگه دارم راستش رو بخواهی من پرنس بویو هستم - من رو به خاطر داشته باش ازت خوشم میاد اگر زمانی به بویو امدی به دیدن من بیا
سو سو نو : احمق !
سو سو نو و گروه تجاری به راه خودشون ادامه میدن و جومونگ یادش میاد که وقتی داشتن شمشیر ها رو معامله میکردند سو سو نو اسم خودش رو به خریدار های اسلحه گفته بود !
جومونگ به سفرش ادامه میده
تسو و یونگ-پو کمان دامول رو پیدا میکنن و اول تسو کمان رو امتحان میکنه و زه کمان که خیلی محکمه رو میکشه اما نمیتونه اونو به سر کمان وصل کنه یونگ پو هم میگه کمانی وجود نداره که تو نتونی بکشیش ! چرا نمیتونی این یکی رو بکشی؟ تسو هم میگه خودم هم نمیفهمم یونگ پو هم میگه بزار من امتحان کنم ! یونگ پو هم نمیتونه و کمان رو میزارن سر جاش و بهش احترام میذارن !
جومونگ هم به غار نزدیک میشه و مشغول استراحت میشه که صدای برادراش رو میشنوه و میره نزدیکتر و گوش میده
یونگ پو : از اینکه از جومونگ محافظت نکردیم ما رو بازخواست خواهند کرد
تسو : ما اون رو نکشتیم - اون باعث شد که ما راه رو گم کنیم و زندگیمون به خطر بیوفته بسه دیگه راجع به این موضوع دیگه حرف نزن
یونگ-پو : باشه - خیلی دوست دارم چهره رنگ پریده بانو یوها رو وقتی خبر رو میشنوه ببینم
تسو هم میگه بهتره بریم !
جومونگ هم بعد از کمی گریه کردن میره سراغ قضیه کمان دامول و بعد از حل چیستان غار رو پیدا کینه
بعد از اینکه وارد غار میشه خفاش ها بو اون حمله میکنن که مثل برادراش با آتش دورشون میکنه و بعد از صخره نوردی و .. به کمان دامول میرسه !
جومونگ به کمان دامول احترام میزاره و یاد حرف های مادرش در مورد کمان دامول میوفته
جومونگ کمان دامول رو بر میداره تا زه کمان رو بکشه و اینکار رو انجام میده و زه کمان رو تا آخر میکشه !
اما وقتی که کمان رو میکشه ، کمان میشکنه و از وسط دو نصف میشه !
تسو و یونگ پو به قصر بر میگردند و به پادشاه قضیه رو میگن و یونگ پو میگه لطفا من رو بکشید - من بهش گفتم اما اون اصرار داشت که ما رو هدایت کنه من بابت مرگ جومونگ مقصر هستم ! پادشاه از تسو میپرسه که حقیقت داره ؟ و تسو هم میگه همش تقصیر من بود
بانو یوها جلو میاد و میگه دنبالش گشتید ؟ تسو میگه همه جا رو گشتیم اما پیداش نکردیم
یوها به گوم وا میگه اون نمرده چون اونا پیداش نکردند ! عالیجاب لظفا پیداش کنید
گوم وا هم به ژنرال هوک چی دستور میده که با تعدادی سرباز بره و جومونگ رو پیدا کنه
ژنرال آماده رفتن میشه که یونگ پو و تسو هم میان و میگن که میخوایم با ژنرال بریم دنبال جومونگ و راه میوفتن که تا از در قصر بیرون میرن جومونگ رو میبینن که داره پیاده به طرف قصر میاد !
یوها تا خبر رو میشنوه میاد که جومونگ رو ببینه و جومونگ بهش احترام میزاره !
یوها به جومونگ میگه میدونستم بر میگردی ! حتی لحظه ای هم مرگت رو باور نکردم ! و ازش میپرسه که کمان دامول رو دیده ؟ جومونگ هم میگه دیدم
سه پرنس برای مراسم میرن در واقع رسم بر اینه که وقتی پرنس ها از سفر سلتنطی بر میگردن مراسمی برگزار میشه !
پادشاه به پرنس ها میگه که جلو بیان
پادشاه : تسو تو کمان دامول رو دیدی ؟ - تسو : بله - پادشاه : با توجه به شخصیتی که داری امتحان کردی که کمان رو بکشی - کمان رو کشیدی ؟ تسو : بله !!! —- پادشاه : چطور بود ؟ تسو : تاحالا در زندگی ام کمانی با این قدرت ندیده بودم اون کمان افسانه تمام افسانه هاست ! پادشاه به تسو آفرین میگه و کمی براش نوشیدنی ! میریزه
نوبت یونگ پو میرسه
پادشاه: تو چطور یونگ پو — یونگ پو : من نتونستم کمان رو بکشم پادشاه به یونگ پو هم آفرین میگه و کمی براش نوشیدنی میریزه
نوبت جومونگ میرسه
پادشاه : تو چی جومونگ ؟ —- جومونگ یادش میاد که کمان دامول رو شکونده و … و به پادشاه میگه لطفا من رو ببخشید وقتی از جنگل اومدم بیرون گم شدم من ترسیده بودم و به اینجا برگشتم پادشاه میگه تو که تونسته بودی از جنگل بیای بیرون باید بیشتر تلاش میکردی تا بتونی کمان دامول رو ببینی جومونگ : من رو ببخشید
مراسم تموم میشه و یوها به جومونگ میگه چرا به من دروغ گفتی ؟
قبل از سفرت به من قول دادی که اون کمان رو ببینی و یه شخص جدید بشی اما زیر قولت زدی و به من دروغ گفتی حرف بزن چرا دروغ گفتی ؟ شاید بهتر بود که هرگز زنده بر نمیگشتی
جومونگ : من به شما دروغ نگفتم مادر من اون کمان رو دیدم و حتی تونستم به راحتی اون کمان رو بکشم اما به محض اینکه کشیدمش، کمان دامول شکست به همین خاطر خیلی ترسیدم اما بیشتر از اون از برادرانم ترسیدم - من گم نشدم برادرانم من رو تنها گذاشتن تا بمیرم ! شکستن کمان دامول جرم بزرگیه چطور میتونستم در مقابل برادرانم که میخواستند من بمیرم بگم که اون کمان رو دیدم ؟ مادر …. حالا باید چکار کنم ؟
















































































